X
تبلیغات
  استفاده از مطالب این وبلاگ منوط به رعایت حق مولف، اخلاق امانت داری و استناد می باشد. پیشاپیش از شما سپاسگزارم. زهرا بیگدلی
کتاب نگار

"سلام
من یک کتاب مسافرم. همه جا سفر می کنم و دوستان جدید پیدا می کنم. امیدوارم که تو هم یه دوست تازه برای من باشی
اگر کتاب مسافری که دستتونه جلدش صدمه دیده، قبل از واگذار کردنش به یکی دیگه اون را با یک نایلون جلد کنید تا در ادامه سفر خراب نشه."

http://www.ketabemosafer.com/

 

* دلم می خواد یه کتاب مسافر برسه دستم یا اینکه یه کتاب رو راهی سفر کنم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:55 توسط زهرا |

درد من تنهایی نیست ،بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامد.

گاندی

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:42 توسط زهرا |

به همین سادگی ؟ بردنتون گذاشتن زیر خاک

چطوری دلتون اومد اون فرشته کوچیک رو بزارید زیر خاک؟

کاش من جات رفته بودم

زنگ صدات هنوز توی گوشمه

شیرین زبونیهات

تو که تنها شعری که بلد بودی اتل متل توتوله بود

به دخترم گفتم که پرواز کردی

مثل یه فرشته کوچیک

نمی تونم قبول کنم که دیگه هیچوقت نمی بینمتون

این فاصله ها رو قبول داشتم ولی می دونستم که یه جایی از این زمین دارید نفس می کشید

دلم خوش کرده بودم به بودنتون

به ایمیل ها و به عکس هایی که قرار بود برام بفرستی

بیشور نگفتی من دلم براتون تنگ میشه؟

نگفتی از این به بعد 20 تیر که بشه من برای کی کادوی تولد بگیرم؟

نگفتی ماه تولد دخترم من رو همیشه یاد عروسکت می ندازه

میگن بیا، بیام که چی ، که خرمای مجلس ختمت رو بخورم

که چی ؟

بیام سر خاکت

اگر بهم بگی با اومدن من برمی گردید ، میام

هزار بار میام

 

نه

نمی خوام، بزار آخرین تصویر من از تو همونی باشه که توی ماشین داشت اشک می ریخت

همونی که به نیوشا می گفت ایندفعه بیای کیانا رو دیگه یادت نیست

همونی که توی فرودگاه بهم گفت مراقب خودت باش

آخه مگه تو مراقب خودت بودی؟

نمی خوام قبول کنم که قسمتت این بود

نه این نبود

 

دخترکم

گریه می کنه

من آّب میشم

خالم من رو خیلی دوست داشت

من هم دوستش خواهم داشت حتی اگر اون رفته باشه

و دیگه هیچوقت نبینمش

 

مامان!

چطوری خاله رفت به آسمون

نمی دونست که اگر بره من خیلی خیلی ناراحت میشم ؟

چرا کیانا هم با مامانش رفته؟

چون دختر کوچولوها از ماماناشون هیچوقت جدا نمیشن

 

تو رو به خدا

یکی بیاد به من بگه که همه اینها فقط یه کابوس بود

یکی بیدارم کنه 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:1 توسط زهرا

قوقولی قوقو سحر شد سیاهی دربه درشد فرشته ها دویدن ستاره ها رو چیدن

خورشید خانم در اومد با یک شفق سراومد تا شب نکرده حاشا بچه ها بیاین تماشا …

روباهه دمش درازه حیله چی وحقه بازه تا چشم رو هم بذاری میبینی وجود نداری …

دیشب زن مش ماشالله بیدر مرغای محله رو خبر کرد پاشید واسشون یک چنگی چینه گفت زود بخورین خروس نبینه وقتی چراشو پرسیدم من گفتش با خروس زری بدم من ای خروس سحری چشم نخود سینه زری ….

روباهه دمش درازه ...حیله چی و حقه بازه...تا چشم به هم بداری...میبینی که سر نداری...کله پا شدی تو قندون...نه دل داری نه سنگ دون

گربه و طرقه با خروس زری پیرهن پری با هم زندگی می کنند. روباهی در همان نزدیکی ها در سر شکار خروس زری را می پروراند. گربه و طرقه که از نیت او باخبر هستند. تلاش می کنند که از او مراقبت کنند. اونها موفق می شوند دو بار خروس زری پیرهن پری را از چنگ روباه نجات دهند. تا سرانجام روزی گربه و طرقه و خروس با هم متحد مى شوند و مى توانند روباه را فراری بدهند.


خ‍روس‌ زر‌ی‌ پ‍ی‍ر‌ه‍ن‌ پ‍ر‌ی . ن‍وش‍ت‍ه‌ ‌اح‍م‍د ش‍‍ام‍ل‍و

متاسفانه عکس نداشتم 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:5 توسط زهرا |

چهار جلد "گرگ و میش" را تمام کردم. 1. شفق 2. ماه نو 3. کسوف 4. سپیده دم. 

و بعد هم فیلم ها، سه کتاب اول  و قسمت آخر تابستان 2011 بر روی پرده سینما خواهد آمد. 

تازه فهمیدم خواندن چه لذتی دارد. فیلم هر چقدر هم که خوب و بی عیب و نقص باشد، باز نمی تواند مانند کلمات احساسات را منعکس کند. 


پ.ن.

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از انکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

        چقدر زود

                  دیر می شود (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:1 توسط زهرا |

کتاب قصه دو پسر است به نام های امیر و حسن. داستان با یک مسابقه بادبادک بازی در کابل شروع می شود، همانگونه که آخر قصه هم به بادبادک گره می خورد. پدر امیر مرد ثروتمندی است، مادر امیر هم که زنی از خانواده ای اشرافی و اهل ادب و فرهنگ بوده به هنگام تولد امیر از دنیا رفته است. حسن پسر خدمتکار خانه امیر است. حسن هم مادر ندارد، مادرش رهایش کرده.امیر و حسن همبازی هستند و روزهای کودکیشان را با هم در روزهای جنگ و آشوب سپری می کنند. ولی آنچه که میان آن فاصله می اندازد تیره و رگه است. حسن هزاره است و امیر پشتون. ولی هیچ کدام نمی دانند که آن ها با هم برادرند.

بادبادک باز، نوشته خالد حسینی، ترجمه مهدی قبرایی. ناشر: نیلوفر

این نقد هم بسیار خواندنی است 

http://khabgard.com/?id=1178749627

بعد نوشت: پسران اسباب بازی، فیلم مستندی که در تاریخ 28 سپتامبر 2010 از شبکه آرته پخش شد. قسمتی از اتفاقات این کتاب را یادآوری می کند. حقایق تلخ، خیلی تلخ

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 1:15 توسط زهرا |

کیمیاگر. نوشته  پائولو کوئلیو، 

بارها و بارها این کتاب از زیر دستم رد شده بود ولی نمی دانم چرا دوستش نداشتم، با آنکه اصلا نخوانده بودمش، نه خودش را و نه نقدی بر کتاب را.

به من گفت این کتاب را باید بخوری. من هم اطاعت امر کردم و البته پشیمان نیستم. 

این رمان دربارهٔ چوپانی است به نام سانتیاگو که زادگاهش را در اندلس ترک می‌کند و به شمال آفریقا می‌رود تا گنجی مدفون را در اهرام مصر پیدا کند. در این راه، با زنی کولی، مردی که خودش را پادشاه می‌داند، و یک کیمیاگر آشنا می‌شود و عاشق فاطمه می‌شود. همهٔ این افراد، سانتیاگو را در مسیر جست و جویش هدایت می‌کنند. هیچ کس نمی‌داند این گنج چیست؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:37 توسط زهرا |


این مورد از آن دسته کتاب هایی بود که رسما چسبید به دستهای من. تمام تلاشم را می کردم تا خواب را از چشمان خواب آلودم پس بزنم تا بتوانم در سکوت کتاب را بخوانم. تمام نشد. فردایش با بک گراند سر و صداهای دخترکانم و نمی دانم چند بار و چند بار رها کردن کتاب تمامش کردم. پیشتر ها تصاویر داستان های خون آشام ها  و وامپیرها هیچ رقبتی برای شناختنشان برایم نداشت ولی شفق ...

قصه شفق از آن دسته داستانهایی بود که بعد از خواندنش دلتان می خواهد یک خون آشام واقعی ببینید. لذت خواندن و تمام کردن داستان هنوز هم بعد از چند روز مانده زیر دندون. چیزی که باعث می شود از ترس ناامید شدن فعلا به سراغ جلدهای بعدی نروم .

 ایزابلا " بلا "  در کنار پدرش چارلی زندگی کند. در مدرسه بلا با همکلاسی مرموزش ادوارد کالن آشنا می‌شود. ادوارد در اصل خون آشام ۱۰۹ ساله‌ای است که در ظاهر نوجوان ۱۷ ساله‌ای به نظر می‌آید. 

شفق، نویسنده استفانی مه یر (Stephenie Meye)، ترجمه ایرج مثال آذر، ناشر: بهمن. 

شفق، ماه نو، کسوف .... این هم سایت طرفداران گرگ و میش http://twilight.ir

فیلم ساخته شده از این رمان هم اقبال زیادی داشته است. نکته بسیار جالب اینکه بلا در شفق مشغول خواندن کتاب "بلندیهای بادگیر " بود. همین اشاره به این کتاب تاثیر بسزایی در فروش بلندیهای بادگیر داشته است.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:6 توسط زهرا |

از آخرین باری که یک کتاب داستان به زبان فارسی خونده بودم  که من رو مجذوب خودش کرده باشه تقریبا یک سالی می گذشت "راز داوینچی"، که خوب یاد دارم که برای پیدا کردنش انقلاب رو زیر پا گذاشتم. 

یکشنبه شروع کردم به خواندن رمان "خداحافظ گاری کوپر" از رومن گاری. چه لذتی داشت 2 باره و 3باره خواندن برخی از جملات و یادداشت کردن آنها.  

نویسنده: رومن گاری
مترجم: سروش حبیبی
ناشر: انتشارات نیلوفر
۲۸۸ صفحه

شخصیت اصلی داستان لنی نامی است، پسری آمریکایی که عشقش برف است و یک جفت اسکیت هایش. تا قسمت هایی از داستان کاملا سر درگم بود، انگار که نویسنده از همه چیز و هیچ چیز داره حرف میزنه. از اونجایی که لنی میره به دیدن اسکی بازی که در حال مرگ هست، کم کم دیالوگ ها جذابیت پیدا می کنند. لنی از اون آدم هایی ست که در ارتفاعات پایین نمی تونه دوام بیاره، سفیدی و برف، کوه جایی هست که به آن دلبسته. از دل بستن هراس دارد برای همین است که از جس هم فرار می کند ، اعتراف به اینکه دوستش دارد سخت برایش می نماید...

پ.ن.  «رومن گاري» 2 دسامبر 1980 خودش را به ضرب گلوله تپانچه و مثل نويسنده مورد علاقه اش «ارنست ميلر همينگوي» از بين برد و از نفس افتاد.

*راست می گفت قسمتی از لذت خواندن هم ، قسمت کردن آن با کسی است که آن را خوانده. 

+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 14:43 توسط زهرا |

یکی از دلایل انتخاب فیلم بازی هدیه تهرانی بود ولی اصلا از دیدن این فیلم لذت نبردم، دیالوگ های حساب نشده فراوان داشت. اون آیس پک بعد از فیلم خیلی بهتر بود. برای همین بود که رفتم به سراغ فیلم فروشی های خیابان انقلاب تا ببینم چه فیلم های جون داری دارند تا وقتی که بچه ها خوابیدند، گوشی بزارم توی گوشم و بنشینم  به تماشا.
کارگردان علیرضا امینی با بازی  هدیه تهرانی، حامد بهداد، محسن طنابنده و خاطره اسدی

* سی و یک ساله شدم. آرزویی که سال گذشته در سی سالگی داشتم، امسال توی سی و یک سالگی برآورده شده ولی چه عجیب هست که دلم فرفره های سال گذشته رو می خواد. آرزو می کنم که تا ابد بچرخند. پارسال هم قشنگ بود. حتما امسال هم قشنگ هست. 

"....
وقتی که من بچه بودم،
زور خدا بیشتر بود.
وقتی که من بچه بودم،
بر پنجره های لبخند 
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند؛
آه،
آن روزها گربه های تفکر 
چندین فراوان نبودند،
وقتی که من بچه بودم،
مردم نبودند.
وقتی که من بچه بودم،
غم بود، 
         اما
کم بود."
اسمائیل خوئی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 23:42 توسط زهرا |

زدم یه فایل دانلود بشه . می زنه 7d 14h . با خودم کلنجار میرم ، خوبhبرای ساعت هست ولی این "د"یعنی چی؟؟ آهاااااا یعنی روووووووز دیگه ، خوب هفت روز و چهارده ساعت که چیزی نیست. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 18:42 توسط زهرا |

لیست برنامه های 4 ماه در کتابخانه محله:

اسفند:

آتلیه نویسندگی درباره فصل ها، مخصوص کودکان

نمایشگاه کارهای دستی بچه های مدرسه

کنسرت به مناسبت "جشن کتابخانه ها"

معرفی و گوش دادن به موسقی ژاپنی

فروردین:

مراسم چای ژاپنی، مخصوص بزرگسالان

آتلیه نویسندگی مخصوص بزرگسالان، اجرا توسط یک انجمن نویسندگی

آتلیه نویسندگی درباره مزه ها

افسانه ، از 4 سال به بالا

خواندن، درباره سفرنامه ها

کنفرانس درباره سرطان

اردیبهشت:

نمایش برای بچه ها، آب پاش عجیب خانم فصل

آتلیه نویسندگی، درباره موسیقی

افسانه سرایی برای کودکان 18 ماهه تا سه سال

نمایشگاه مخصوص داستاهای ژاپنی

خرداد:

آتلیه مخصوص بچه ها "nini dogskin"

قصه گویی، هانس و گراتل، مخصوص کودکان

جشن موسیقی

نمایش "nini dogskin"


باید توجه کرد که این برنامه یک کتابخانه کوچک محله هست، اگر دقت کنید می بینید که چقدر روی بچه ها سرمایه گذاری میشه و تلاش میشه که کودکان به کتابخانه بیایند و از حضور در کتابخانه خاطره های قشنگی داشته باشند. 

با دخترکم رفتیم برای تماشای نمایش "آب پاش عجیب خانم فصل"  داستان خانم فصل که با آمدن بهار شروع می کنه به غبارزدایی و آب پاشی  ...

بچه ها روی زمین می شینند و ما بزرگترها پشت هم اونها لذت میرند و می خندند و هم ما...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:54 توسط زهرا |

پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای همی گفتی. پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ 

گفت شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم و نه به معصیتی. 

*گلستان سعدی

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:4 توسط زهرا |

مونا تقي‌پرست 
تهران امروز 

گفت‌و‌گوي تهران امروز (اسفند ماه 88؟) با دكتر* نوش‌آفرين انصاري 
همه كتاب ها انسان‌ساز نيستند

خانم دکتر، شما در ايران کارتان را از کجا شروع کرديد؟ 
اولين دوره کاري من در رشته کتابداري 
در کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران بود و در همان سال هم با شوراي‌عالي کتاب کودک آشنا شدم و فعاليت داوطلبانه‌ام را با شورا آغاز کردم، فعاليتي که بخش بسيار زيادي از زندگي من را به خودش اختصاص داد و البته از اين بابت بسيار مسرورم. کتاب‌هاي زيادي ترجمه کردم و مقالاتي هم نوشته‌ام و حالا که به گذشته‌ام نگاه مي‌کنم، از آنچه انجام داده‌ام و همينطور از فعاليت‌هاي اجتماعي و فرهنگي‌اي که داشتم، راضي هستم. 
شما در ميان صحبت‌هايتان درباره آوردن کتاب به ميان مردم سخن گفتيد، لطفا در اين مورد بيشتر توضيح دهيد؟ 
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 17:45 توسط زهرا |

كارگاه آموزش قصه گويي ويژه پدران و مادران با تدريس مصطفي رحماندوست در كتابخانه ملي برگزار مي شود.
در اين كارگاه كه بر اساس وظيفه سازمان اسناد وكتابخانه ملي در كمك به گسترش فرهنگ مطالعه در كشور برگزار مي شود ، قصه گويي به عنوان يكي از راه هاي گسترش فرهنگ كتابخواني در ميان خانواده هاي ايراني به پدران و مادران آموزش داده مي شود .
كارگاه آموزشي قصه گويي توسط مصطفي رحماندوست نويسنده اولين كتاب قصه گويي در ايران با عنوان " قصه گويي، اهميت و راه و رسم آن" و مدرس اين رشته در دانشگاه ،توسط كتابخانه ملي و به صورت دو جلسه تئوري و دو جلسه كارگاهي برگزار خواهد شد .
علاقه مندان جهت شركت در اين كارگاه كه به صورت رايگان برگزار مي شود مي بايست با مراجعه به پايگاه اينترنتي سازمان اسناد و كتابخانه ملي به آدرس : www.nlai.ir به تكميل درخواست ثبت نام در كارگاه آموزش قصه خواني اقدام كنند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 15:8 توسط زهرا |

88 دوستت نداشتم، منتظر 89 نبودم ولی حالا که آمدی مهربان باش لطفا!


+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 14:2 توسط زهرا |

شرکت مشاوره آتیه بهار بيش از 15 سال است كه در زمينه ارائه مشاوره غير فني ، مانند مشاوره ريسك و استراتژي در بازار ايران پيشرو بوده است. در طي اين مدت آتيه بهار ديگر شركتها را ياري نموده است تا درك بهتري از بازار ايران، پويايي و دست‌اندركاران اصلي آن به دست آورند و بتوانند استراتژي موفقي را تدوين نمايند. با بهره‌گيري از مهارت و دانش، در سطح داخلي و بين‌المللي، توانسته‌ايم روابط پايداري را با مشتريان خود حفظ نموده و در زمينه ارائه مشاوره غيرفني در ايران پيشرو باقی بماند

شركت آتيه بهار بر درك ريسكها و موقعيتهايي كه پيش روي مشتريان قرار دارد، و همچنين شناسايي دست‌اندركاران تاكيد دارد تا بتواند يك استراتژي خلاق براي مشتريان خود به منظور انجام كسب و كار در ايران تدوين نمايد. شركتهاي عضو گروه آتيه به انجام دامنه وسيعي از خدمات مي‌پردازند تا از همه نظر بتوانند شركتهايي را كه در بازار ايران حضور داشته و يا مايلند وارد اين بازار شوند ياري رسانند. آتيه بهار امروزه به عنوان شناخته‌شده ترين شركت ايراني در زمينه خدمات مشاوره اي فعاليت مي كند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:41 توسط زهرا |

دیشب خواب استاد راهنمام رو میدیدم  :o

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 13:25 توسط زهرا |


                 

همپا می شیم با دخترک برای دیدن "شاهزاده و قورباغه" و راهی سینما میشیم. به لطف داشتن دخترکم هر از گاهی پا میزارم توی دنیای قشنگ، بی ریا و افسانه ای بچه ها. گاهی باید خودت رو اصلاح کنی تا چشم های پر از سوال و تعجبش توی شرایط چه کنم؟ چه کنم قرارت نده.

و اما داستان، تیانا دختر سخت کوشی هست که آرزوش داشتن یک رستوران هست، که آرزوی پدرش هم بوده. شبی در مهمانی باله در خانه دوستش قورباغه ای رو می بوسه تا به شکل اولش در بیاد ولی چون تیانا پرنسس نبوده، این خودش هست که به شکل قورباغه در میاد. بقیه فیلم تلاش های این دو قورباغه هست که می خوان به شکل عادی برگردند و البته دنیا رو هم نجات بدن. 

عنوان : The Princess and the Frog

کاری از  Ron ClementsJohn Musker 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:34 توسط زهرا |

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
"یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!

می دونی مادر، ماههاست که دارم فکر می کنم آخر جویبار کجاست؟ دلم می خواد بدونم جاهای دیگه چه خبر هست! می خوام آخر جویبار رو پیدا کنم

مادر خندید و گفت من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکرا می کردم. جویبار همیشه روون هست و به هیچ جایی هم نمیرسه. 

آخه هر چیزی آخری داره! آخر روز، آخر شب

این حرفای گنده گنده رو بزار کنار، بیا بریم گردش...

می خوام بدونم یعنی زندگی اینه که توی یک تکه جا هی بری و برگردی و بعد هم پیر بشی و هیچ!! یا اینکه طور دیگه ای هم می شه توی دنیا زندگی کرد

اون حلزون پیچ پیچیه یادته؟ آره

- بگم الهی خدا جیکارش کنه، خیلی پا پی بچم شد

دنیای دیگه ای در کار نیست. اگر بری و برگردی دیگه رات نمی دیم


ماهی کوچولو تا آبشار رفت و ... افتاد توی یک برکه، اول دست و پایش را گم کرد ولی کم کم با بقیه آشنا شد. خودش را معرفی کرد، من ماهی سیاه کوچولو هستم...

 ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:" سلام ، ماه خوشگلم!"
  ماه گفت:" سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟"
  ماهی گفت:" جهانگردی می کنم."
  ماه گفت:" جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی."
  ماهی گفت:" باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم."

ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی

* داستان کامل را می توانید در این آدرس بخوانید  http://sarapoem.persiangig.com/link7/mahisk1.htm

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 18:24 توسط زهرا |

خدا گفت زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت شعله را خشم کن، زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حض می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید که آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا عجابت کرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد .... لیلی گفت کاش مادر می شدم. خدا گفت مادری بهانه است... لیلی گفت دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب... پایان قصه ام را عوض می کنی؟ ... خدا گفت پایانی از این قشنگ تر بلدی...

آزمونتان تنها همین است، عشق. هر که عاشقتر آمد نزدیکتر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیکتر 

منبع.  لیلی نام تمام دختران زمین است. نوشته عرفان آهاری. انتشارات صابرین. 1385

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 16:43 توسط زهرا |

یکی بود یکی نبود. توی یه مزرعه زیبا یه گله گوسفند تپل و خوشگل بودند که مشغول خوردن بودن. کنار این مزرعه یه جنگلی بود که هر از گاهی از توش یه گرگ سییاه بیرون میومد و یکی از گوسفند ها رو می گرفت و با خودش می برد ...

یک روز یکی از این گوسفندها می ره بالای یک تپه می ایسته و فریاد می زنه "ما ، باید کاری کنیم" و بعد ادامه می ده، من پیشنهاد می کنم که هممون با هم یه صف تشکیل بدیم و وقتی گرگ اومد، همه با هم به سمتش بدویم و اون رو زیر پا له کنیم.

فکرش خیلی فکر خوبی بود ولی هیچ کدوم از گوسفندها قبول نمی کنند که توی ردیف اول بیاستند.

روز بعد، یک گوسفنمد دیگه ، میاد و می گه من یه پیشنهادی دارم،  یه سنگ بزرگ گرد + یک سنگ کوچک و یک تنه درخت احتیاج دارم. باید این سنگ بزرگ رو ببریم بالای کوه و با کمک سنگ کوچک و تنه درخت از قله به سمت گرگ پرتش کنیم تا گرگ از بین بره.

... به نظر پیشنهاد خوبی میاد ولی هیچ کدوم از گوسفندها حاضر نبودند که سنگ بزرگ رو قل بدند و ببرن بالای کوه.

.... پیشنهاد ها همینطوری ادامه دارند ولی هر کدومشون به دلیلی یا بهانه ای از سوی گوسفندهای دیگر رد میشند. و  بالاخره همشون با هم دعواشون میشه. و بعد هر کدومشون با ناراحتی یه گوشه ای مشغول چرا میشند. ...

گرگ از جنگل بیرون میاد و یکی از گوسفندها رو می گیره و با خودش میبره ...

ترجمه و تلخیص از کتاب le Jour où les moutons decident D'AGIR  نوشته Clément Chabert

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 0:23 توسط زهرا |

طبق تقویم مالایی  پایان فصل زمستان سال 2012 دنیا تمام می شود. مطابق همین اعتقاد Roland Emmerich فیلمی به نام  2012 ساخته است. مشتاق دیدن این فیلم بودم. می خواستم ببینم دنیا چطور تمام می شود. از فیلم ناامید شدم، انتظار بیشتری داشتم. تصور کنید که دنیا می خواهد برود زیر آب، رییس جمهورها و دانشمندان در جریان هستند. شروع  می کنند به ساختن سفینه ( که البته آخر فیلم معلوم میشود که زیر دریایی هستند )در کشور چین، در عین حال تلاش می کنند که آثار تاریخی را با آثار بدل جابه جا کنند و آنها را هم نجات دهند برای نسل آینده ای که قرار است زنده بمانند. و اما این افراد چطور انتخاب میشوند؟؟ همینجاست که این دنیا آدم را دلسرد و نا امید می کند. بلیط های زنده ماندن به قیمت یک میلیارد یورو ، و البته کسانی که می توانند این پول را بپردازند من و امثال من نخواهند بود. وقتی شروع می کنند به انتقال حیوانات به درون این زیر دریایی ها ، درست کشتی نوح هست که انگار داستانش تکرار می شود. "وحى فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سواركشتى كند.... نوح و خانواده اش رنگین کمان قشنگی در آسمان دیدند..."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:1 توسط زهرا |

The Institute's mission is to create strong libraries and museums that connect people to information and ideas. Read more

حتما بخوانید

http://imls.gov/

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:45 توسط زهرا |

امروز در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که بسیار جالب بود. معرفی زوترو*. یک لینک در این مورد پیدا کردم که قبلا زوترو را معرفی کرده است ، اینجا میزارم تا بخوانید.

زوترو: وب در خدمت مطالعات علمی

خیلی برای محققان و دانشجوها مفید هست و حتما باید از فایر فاکس استفاده کرد. نصب آن هم رایگان هست

در آدرس سایت یک ویدئو آموزشی هم هست، می تونید نگاه کنید


*Zotero

http://www.zotero.org/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:34 توسط زهرا |

بیشتر موقع ها از خوبیهای سیستم غربی نوشته میشه (مطالبی که بیراه هم نیست)حالا این دفعه یه زره غر زدن دارم. این ترم کلاس روش تحقیق رو برای چهار تا گروه تدریس کردم. از اینکه تجربه خیلی خوبی بود و از محاسنش باید بنویسم بماند (در یک پست می نویسم) ولی یک مطلبی بود که هر دفعه باهاش در گیر بودم. هر دفعه که باید یک ساعت زود تر میرفتم تا بتونم کلاس رو آماده کنم و برم ویدیو پروژکتور رو تحویل بگیرم و ...

کلاسهامون توی ساختمای مربوط به کلاسهای عملی تشکیل میشد. تمام کلاس ها کامپیوتر+ پرینتر. ولی مشکل اساسی من این بود که از بین تمام این کلاسها فقط یک سالن بود که نرم افزار پاور پوینت رو داشت که میشد اسلایدها رو نمایش داد. بعد از دو جلسه بدو بدو دنبال حل مشکل. فریاد به جایی نرسید. مجبور شدم که اسلایدها رو به ادوب آکروبات تبدیل کنم تا بتونم توی کلاس ازشون استفاده کنم.

خلاصه هر دفعه یک مسئله، سه راهی، ویدئو پروژکتور، نرم افزار. نبودن مسول مربوطه.

یاد این افتادم که یه جایی یه عکس هایی دیده بودم از یکی از دانشگاههای کانادا که داخل هر کلاس یک کمد مخصوصی داشت که تمام ابزار و وسایل مربوط برای برگزاری کلاس را درونش جای داده بودند.

نمیدانم در ایران اوضاع بر چه قرار است؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:22 توسط زهرا |

نشستی که در تاریخ 3 فوریه 2009 در موسسه ژورنالیستی شهر "بوردو"، فرانسه  برگزار شد.وقتی که ما بتوانیم تمام دانش بشری را روی اینترنت پیدا نیم چه لزومی خواهد داشت که به تعلیم و تربیت بپردازیم؟ چرا زحمت یاد گیری به خود بدهیم در حالی که تمام اطلاعات را می توانیم با سرعت نور روی اینترنت پیدا کنیم؟آیا دانش ما با وجود دانش خارجی و دیجیتال (دانش کلیکی) مورد تهدید قرار می گیرد؟ تاثیر فرهنگ دیجیتالی بر روی آمزوش چیست؟

 "Pourquoi apprendre quand Google le sait ? La mémoire court-circuitée?"

- Hervé Morin, journaliste au Monde. Benoit Le Blanc, directeur adjoint de l'Institut de Cognitique (Université de Bordeaux), président de la société savante française de sciences cognitives (ARCo).

http://www.ijba.u-bordeaux3.fr/le-debat-numerique-edition-4.html

* فیلم های این نشت را می توان در این آدرس دید.

پ.ن. محبوبه جان کاش ایمیلت رو برام میزاشتی تا بتونم برات بنویسم. من هم خیلی خوشحال شدم از اینکه ازت خبر دار شدم، با اون همه خبرای خوب. یاد ایامی شد برایم، زیبا بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:45 توسط زهرا |

undp، شبکه جهانی توسعه می باشد که سازمان ملل متحد در اختیار دارد. این برنامه ایجاد تغییرات و توسعه را توصیه می کند و کشورها را در دسترسی به علم و دانش، تجربه و منابعی که مردم برای بهبود زندگی خود دارند کمک می کند. این واحد از سازمان در 166 کشور حضور دارند و به آنها کمک می کنند تا با استفاده از منابع داخلی بتوانند مشکلات سر راه توسعه خود را حل کنند. از مهمترین اهداف آنها از بین بردن فقر و برنامه کوتاه مدت آنها پایین آوردن فقر تا 50 % تا پایان سال 2015 می باشد

United Nations Development Programme

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:30 توسط زهرا |

فهرستگان سوداک، فهرستگان مشترک تمام کتابخانه های دانشگاهی و مراکز آموزش عالی فرانسه شامل 2912 کتابخانه و تا به امروز اکتبر 2009 شامل هشت میلیون منبع فهرست شده می باشد. تمام کتابخانه های عضو، منابع موجود خود را به دو شیوه به این فهرست اضافه می کنند:

1. اگر مدرک مورد نظر در پایگاه وجود نداشته باشد، مدرک مورد نظر توسط کتابدار فهرست نویسی می شود و به پایگاه افزوده می شود. 2.      اگر مدرک مورد نظر موجود می باشد، کتابخانه اعلام می کند که این مدرک در کتابخانه آنها هم وجود دارد       مهمترین خدمت این پایگاه به کتابداران و فهرستنویسان صرفه جویی در زمان انجام فهرستنویسی های بنیادین می باشد. به این ترتیب که اولین کتابداری که مدرکی را به پایگاه اشافه می کند آن را فهرست نویسی می کند و سایرین از فهرست انجام شده استفاده می کنند و فقط به پایگاه اعلام می کنند که آنها هم این مدرک را دارند. از سوداک بهره های دیگری نیز برده میشود از جمله فهرست نویسی مشترک می باشد، به این صورت که فهرستنویس ها پیش از انجام فهرست بنیادی در فهرستگان جستجو می کنند اگر کتابخانه های دیگر کار فهرست نویسی را انجام داده باشد و فقط اطلاعات خود را به اضافه نام کتابخانه به فهرستگان اضافه می کنند.     این پایگاه که توسط     ADBS (انجن متخصصان اطلاع رسانی و دکومانتالیستهای فرانسه، دادن لینک به پست مربوط) هدایت و در سال 2000 آماده بهره بردای شد به استفاده کننده اجازه می دهد تا : منبع خاصی را درباره موضوع مورد جستجو یافت،کتابخانه و مرکز مورد نظر را شناسایی، و از طریق امانت بین کتابخانه ای به آن دست یافت. پایگاه سوداک به دو شیوه "جستجوی ساده" و "جستجوی پیشرفته" قابل جستجو می باشد.   و به این ترتیب از طریق آدرس فهرستگان و البته به صورت آن­لاین امکان انجام جستجو برای یافتن منابع اطلاعاتی فراهم می­باشد. همچنین سوداک با **فهرستگان ملی نیز همکاری می نماید. برای امانت بین کتابخانه ها، استفاده کننده ها پس از جستجو و یافتن منبع مورد نظر خود فرمی را پر کرده و به کتابخانه دانشکده می دهند و پس از رسیدن منبع می توانند از آن استفاده نمایند. متخصصان حرفه برای جستجو در سوداک از نرم افزار WinIBW استفاده می کنند؛ که به منظور امانت بین کتابخانه ها طراحی شده است.

* Sudoc : Système universitaire de documentation http://www.sudoc.abes.fr/

** CCFr : Catalogue collectif de Frence             www.ccfr.bnf.fr

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:48 توسط زهرا |

این هفته که رفتیم با هم کتابخونه مدارک بردم تا براش کارت بگیرم. اولین کارت کتابخونه برای دخترم. طبق روال همیشگی چند تا کتاب انتخاب می کنیم، دو تا از تشکچه ها رو میزاریم یه گوشه کتابخونه، می شینیم روی اونها و براش یکی دو تا قصه می گم. بعد نوبت انتخاب کتابها می شه برای امانت (پانزده کتاب برای سه هفته). من می شینم و دخترکم از این سو به سوی دیگر برای انتخاب کتابهاش میدوه، انتخاب می کنه و بعد میاره برای من.

این دفعه که در حال برداشتن کتاب ها بود یک جمله ای گفت که انگار قند توی دلم آب شد. "مامان خیلی خیلی داره به من خوش می گذره" خوشحال شدم از اینکه به اندازه بازی با چرخ و فلک و رفتن به پارک از کتابخونه بودن هم لذت می بره.


+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:58 توسط زهرا |

 





Powered by WebGozar

  RSS 

TEMPLATED BY: GILIRAN
 
POWERED BY: BLOGFA.COM