"سلام
من یک کتاب مسافرم. همه جا سفر می کنم و دوستان جدید پیدا می کنم. امیدوارم که تو هم یه دوست تازه برای من باشی
اگر کتاب مسافری که دستتونه جلدش صدمه دیده، قبل از واگذار کردنش به یکی دیگه اون را با یک نایلون جلد کنید تا در ادامه سفر خراب نشه."
* دلم می خواد یه کتاب مسافر برسه دستم یا اینکه یه کتاب رو راهی سفر کنم
درد من تنهایی نیست ،بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامد.
گاندی
به همین سادگی ؟ بردنتون گذاشتن زیر خاک
چطوری دلتون اومد اون فرشته کوچیک رو بزارید زیر خاک؟
کاش من جات رفته بودم
زنگ صدات هنوز توی گوشمه
شیرین زبونیهات
تو که تنها شعری که بلد بودی اتل متل توتوله بود
به دخترم گفتم که پرواز کردی
مثل یه فرشته کوچیک
نمی تونم قبول کنم که دیگه هیچوقت نمی بینمتون
این فاصله ها رو قبول داشتم ولی می دونستم که یه جایی از این زمین دارید نفس می کشید
دلم خوش کرده بودم به بودنتون
به ایمیل ها و به عکس هایی که قرار بود برام بفرستی
بیشور نگفتی من دلم براتون تنگ میشه؟
نگفتی از این به بعد 20 تیر که بشه من برای کی کادوی تولد بگیرم؟
نگفتی ماه تولد دخترم من رو همیشه یاد عروسکت می ندازه
میگن بیا، بیام که چی ، که خرمای مجلس ختمت رو بخورم
که چی ؟
بیام سر خاکت
اگر بهم بگی با اومدن من برمی گردید ، میام
هزار بار میام
نه
نمی خوام، بزار آخرین تصویر من از تو همونی باشه که توی ماشین داشت اشک می ریخت
همونی که به نیوشا می گفت ایندفعه بیای کیانا رو دیگه یادت نیست
همونی که توی فرودگاه بهم گفت مراقب خودت باش
آخه مگه تو مراقب خودت بودی؟
نمی خوام قبول کنم که قسمتت این بود
نه این نبود
دخترکم
گریه می کنه
من آّب میشم
خالم من رو خیلی دوست داشت
من هم دوستش خواهم داشت حتی اگر اون رفته باشه
و دیگه هیچوقت نبینمش
مامان!
چطوری خاله رفت به آسمون
نمی دونست که اگر بره من خیلی خیلی ناراحت میشم ؟
چرا کیانا هم با مامانش رفته؟
چون دختر کوچولوها از ماماناشون هیچوقت جدا نمیشن
تو رو به خدا
یکی بیاد به من بگه که همه اینها فقط یه کابوس بود
یکی بیدارم کنه
قوقولی قوقو سحر شد سیاهی دربه درشد فرشته ها دویدن ستاره ها رو چیدن خورشید خانم در اومد با یک شفق سراومد تا شب نکرده حاشا بچه ها بیاین تماشا … روباهه دمش درازه حیله چی وحقه بازه تا چشم رو هم بذاری میبینی وجود نداری … دیشب زن مش ماشالله بیدر مرغای محله رو خبر کرد پاشید واسشون یک چنگی چینه گفت زود بخورین خروس نبینه وقتی چراشو پرسیدم من گفتش با خروس زری بدم من ای خروس سحری چشم نخود سینه زری ….
روباهه دمش درازه ...حیله چی و حقه بازه...تا چشم به هم بداری...میبینی که سر نداری...کله پا شدی تو قندون...نه دل داری نه سنگ دون
گربه و طرقه با خروس زری پیرهن پری با هم زندگی می کنند. روباهی در همان نزدیکی ها در سر شکار خروس زری را می پروراند. گربه و طرقه که از نیت او باخبر هستند. تلاش می کنند که از او مراقبت کنند. اونها موفق می شوند دو بار خروس زری پیرهن پری را از چنگ روباه نجات دهند. تا سرانجام روزی گربه و طرقه و خروس با هم متحد مى شوند و مى توانند روباه را فراری بدهند.
* خروس زری پیرهن پری . نوشته احمد شاملو
متاسفانه عکس نداشتم
چهار جلد "گرگ و میش" را تمام کردم. 1. شفق 2. ماه نو 3. کسوف 4. سپیده دم.
و بعد هم فیلم ها، سه کتاب اول و قسمت آخر تابستان 2011 بر روی پرده سینما خواهد آمد.
تازه فهمیدم خواندن چه لذتی دارد. فیلم هر چقدر هم که خوب و بی عیب و نقص باشد، باز نمی تواند مانند کلمات احساسات را منعکس کند.
پ.ن.
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
ای...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
بادبادک باز، نوشته خالد حسینی، ترجمه مهدی قبرایی. ناشر: نیلوفر
این نقد هم بسیار خواندنی است
http://khabgard.com/?id=1178749627
بعد نوشت: پسران اسباب بازی، فیلم مستندی که در تاریخ 28 سپتامبر 2010 از شبکه آرته پخش شد. قسمتی از اتفاقات این کتاب را یادآوری می کند. حقایق تلخ، خیلی تلخ
بارها و بارها این کتاب از زیر دستم رد شده بود ولی نمی دانم چرا دوستش نداشتم، با آنکه اصلا نخوانده بودمش، نه خودش را و نه نقدی بر کتاب را.
به من گفت این کتاب را باید بخوری. من هم اطاعت امر کردم و البته پشیمان نیستم.
این رمان دربارهٔ چوپانی است به نام سانتیاگو که زادگاهش را در اندلس ترک میکند و به شمال آفریقا میرود تا گنجی مدفون را در اهرام مصر پیدا کند. در این راه، با زنی کولی، مردی که خودش را پادشاه میداند، و یک کیمیاگر آشنا میشود و عاشق فاطمه میشود. همهٔ این افراد، سانتیاگو را در مسیر جست و جویش هدایت میکنند. هیچ کس نمیداند این گنج چیست؟

قصه شفق از آن دسته داستانهایی بود که بعد از خواندنش دلتان می خواهد یک خون آشام واقعی ببینید. لذت خواندن و تمام کردن داستان هنوز هم بعد از چند روز مانده زیر دندون. چیزی که باعث می شود از ترس ناامید شدن فعلا به سراغ جلدهای بعدی نروم .
ایزابلا " بلا " در کنار پدرش چارلی زندگی کند. در مدرسه بلا با همکلاسی مرموزش ادوارد کالن آشنا میشود. ادوارد در اصل خون آشام ۱۰۹ سالهای است که در ظاهر نوجوان ۱۷ سالهای به نظر میآید.
شفق، نویسنده استفانی مه یر (Stephenie Meye)، ترجمه ایرج مثال آذر، ناشر: بهمن.
شفق، ماه نو، کسوف .... این هم سایت طرفداران گرگ و میش http://twilight.ir
فیلم ساخته شده از این رمان هم اقبال زیادی داشته است. نکته بسیار جالب اینکه بلا در شفق مشغول خواندن کتاب "بلندیهای بادگیر " بود. همین اشاره به این کتاب تاثیر بسزایی در فروش بلندیهای بادگیر داشته است.

از آخرین باری که یک کتاب داستان به زبان فارسی خونده بودم که من رو مجذوب خودش کرده باشه تقریبا یک سالی می گذشت "راز داوینچی"، که خوب یاد دارم که برای پیدا کردنش انقلاب رو زیر پا گذاشتم.
یکشنبه شروع کردم به خواندن رمان "خداحافظ گاری کوپر" از رومن گاری. چه لذتی داشت 2 باره و 3باره خواندن برخی از جملات و یادداشت کردن آنها.
نویسنده: رومن گاری
مترجم: سروش حبیبی
ناشر: انتشارات نیلوفر
۲۸۸ صفحه
شخصیت اصلی داستان لنی نامی است، پسری آمریکایی که عشقش برف است و یک جفت اسکیت هایش. تا قسمت هایی از داستان کاملا سر درگم بود، انگار که نویسنده از همه چیز و هیچ چیز داره حرف میزنه. از اونجایی که لنی میره به دیدن اسکی بازی که در حال مرگ هست، کم کم دیالوگ ها جذابیت پیدا می کنند. لنی از اون آدم هایی ست که در ارتفاعات پایین نمی تونه دوام بیاره، سفیدی و برف، کوه جایی هست که به آن دلبسته. از دل بستن هراس دارد برای همین است که از جس هم فرار می کند ، اعتراف به اینکه دوستش دارد سخت برایش می نماید...
پ.ن. «رومن گاري» 2 دسامبر 1980 خودش را به ضرب گلوله تپانچه و مثل نويسنده مورد علاقه اش «ارنست ميلر همينگوي» از بين برد و از نفس افتاد.
*راست می گفت قسمتی از لذت خواندن هم ، قسمت کردن آن با کسی است که آن را خوانده.
اسفند:
آتلیه نویسندگی درباره فصل ها، مخصوص کودکان
نمایشگاه کارهای دستی بچه های مدرسه
کنسرت به مناسبت "جشن کتابخانه ها"
معرفی و گوش دادن به موسقی ژاپنی
فروردین:
مراسم چای ژاپنی، مخصوص بزرگسالان
آتلیه نویسندگی مخصوص بزرگسالان، اجرا توسط یک انجمن نویسندگی
آتلیه نویسندگی درباره مزه ها
افسانه ، از 4 سال به بالا
خواندن، درباره سفرنامه ها
کنفرانس درباره سرطان
اردیبهشت:
نمایش برای بچه ها، آب پاش عجیب خانم فصل
آتلیه نویسندگی، درباره موسیقی
افسانه سرایی برای کودکان 18 ماهه تا سه سال
نمایشگاه مخصوص داستاهای ژاپنی
خرداد:
آتلیه مخصوص بچه ها "nini dogskin"
قصه گویی، هانس و گراتل، مخصوص کودکان
جشن موسیقی
نمایش "nini dogskin"
باید توجه کرد که این برنامه یک کتابخانه کوچک محله هست، اگر دقت کنید می بینید که چقدر روی بچه ها سرمایه گذاری میشه و تلاش میشه که کودکان به کتابخانه بیایند و از حضور در کتابخانه خاطره های قشنگی داشته باشند.
با دخترکم رفتیم برای تماشای نمایش "آب پاش عجیب خانم فصل" داستان خانم فصل که با آمدن بهار شروع می کنه به غبارزدایی و آب پاشی ...

بچه ها روی زمین می شینند و ما بزرگترها پشت هم اونها لذت میرند و می خندند و هم ما...
گفت شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم و نه به معصیتی.
*گلستان سعدی
شرکت مشاوره آتیه بهار بيش از 15 سال است كه در زمينه ارائه مشاوره غير فني ، مانند مشاوره ريسك و استراتژي در بازار ايران پيشرو بوده است. در طي اين مدت آتيه بهار ديگر شركتها را ياري نموده است تا درك بهتري از بازار ايران، پويايي و دستاندركاران اصلي آن به دست آورند و بتوانند استراتژي موفقي را تدوين نمايند. با بهرهگيري از مهارت و دانش، در سطح داخلي و بينالمللي، توانستهايم روابط پايداري را با مشتريان خود حفظ نموده و در زمينه ارائه مشاوره غيرفني در ايران پيشرو باقی بماند

همپا می شیم با دخترک برای دیدن "شاهزاده و قورباغه" و راهی سینما میشیم. به لطف داشتن دخترکم هر از گاهی پا میزارم توی دنیای قشنگ، بی ریا و افسانه ای بچه ها. گاهی باید خودت رو اصلاح کنی تا چشم های پر از سوال و تعجبش توی شرایط چه کنم؟ چه کنم قرارت نده.
و اما داستان، تیانا دختر سخت کوشی هست که آرزوش داشتن یک رستوران هست، که آرزوی پدرش هم بوده. شبی در مهمانی باله در خانه دوستش قورباغه ای رو می بوسه تا به شکل اولش در بیاد ولی چون تیانا پرنسس نبوده، این خودش هست که به شکل قورباغه در میاد. بقیه فیلم تلاش های این دو قورباغه هست که می خوان به شکل عادی برگردند و البته دنیا رو هم نجات بدن.
عنوان : The Princess and the Frog
کاری از Ron Clements, John Musker
می دونی مادر، ماههاست که دارم فکر می کنم آخر جویبار کجاست؟ دلم می خواد بدونم جاهای دیگه چه خبر هست! می خوام آخر جویبار رو پیدا کنم
مادر خندید و گفت من هم وقتی بچه بودم خیلی از این فکرا می کردم. جویبار همیشه روون هست و به هیچ جایی هم نمیرسه.
آخه هر چیزی آخری داره! آخر روز، آخر شب
این حرفای گنده گنده رو بزار کنار، بیا بریم گردش...
می خوام بدونم یعنی زندگی اینه که توی یک تکه جا هی بری و برگردی و بعد هم پیر بشی و هیچ!! یا اینکه طور دیگه ای هم می شه توی دنیا زندگی کرد
اون حلزون پیچ پیچیه یادته؟ آره
- بگم الهی خدا جیکارش کنه، خیلی پا پی بچم شد
دنیای دیگه ای در کار نیست. اگر بری و برگردی دیگه رات نمی دیم
ماهی کوچولو تا آبشار رفت و ... افتاد توی یک برکه، اول دست و پایش را گم کرد ولی کم کم با بقیه آشنا شد. خودش را معرفی کرد، من ماهی سیاه کوچولو هستم...
ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی
* داستان کامل را می توانید در این آدرس بخوانید http://sarapoem.persiangig.com/link7/mahisk1.htm
خدا گفت زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت شعله را خشم کن، زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حض می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید که آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا عجابت کرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد .... لیلی گفت کاش مادر می شدم. خدا گفت مادری بهانه است... لیلی گفت دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب... پایان قصه ام را عوض می کنی؟ ... خدا گفت پایانی از این قشنگ تر بلدی...
آزمونتان تنها همین است، عشق. هر که عاشقتر آمد نزدیکتر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیکتر
منبع. لیلی نام تمام دختران زمین است. نوشته عرفان آهاری. انتشارات صابرین. 1385

یکی بود یکی نبود. توی یه مزرعه زیبا یه گله گوسفند تپل و خوشگل بودند که مشغول خوردن بودن. کنار این مزرعه یه جنگلی بود که هر از گاهی از توش یه گرگ سییاه بیرون میومد و یکی از گوسفند ها رو می گرفت و با خودش می برد ...
یک روز یکی از این گوسفندها می ره بالای یک تپه می ایسته و فریاد می زنه "ما ، باید کاری کنیم" و بعد ادامه می ده، من پیشنهاد می کنم که هممون با هم یه صف تشکیل بدیم و وقتی گرگ اومد، همه با هم به سمتش بدویم و اون رو زیر پا له کنیم.
فکرش خیلی فکر خوبی بود ولی هیچ کدوم از گوسفندها قبول نمی کنند که توی ردیف اول بیاستند.
روز بعد، یک گوسفنمد دیگه ، میاد و می گه من یه پیشنهادی دارم، یه سنگ بزرگ گرد + یک سنگ کوچک و یک تنه درخت احتیاج دارم. باید این سنگ بزرگ رو ببریم بالای کوه و با کمک سنگ کوچک و تنه درخت از قله به سمت گرگ پرتش کنیم تا گرگ از بین بره.
... به نظر پیشنهاد خوبی میاد ولی هیچ کدوم از گوسفندها حاضر نبودند که سنگ بزرگ رو قل بدند و ببرن بالای کوه.
.... پیشنهاد ها همینطوری ادامه دارند ولی هر کدومشون به دلیلی یا بهانه ای از سوی گوسفندهای دیگر رد میشند. و بالاخره همشون با هم دعواشون میشه. و بعد هر کدومشون با ناراحتی یه گوشه ای مشغول چرا میشند. ...
گرگ از جنگل بیرون میاد و یکی از گوسفندها رو می گیره و با خودش میبره ...
ترجمه و تلخیص از کتاب le Jour où les moutons decident D'AGIR نوشته Clément Chabert


The Institute's mission is to create strong libraries and museums that connect people to information and ideas. Read more
حتما بخوانید
زوترو: وب در خدمت مطالعات علمی
خیلی برای محققان و دانشجوها مفید هست و حتما باید از فایر فاکس استفاده کرد. نصب آن هم رایگان هست
در آدرس سایت یک ویدئو آموزشی هم هست، می تونید نگاه کنید
*Zotero
http://www.zotero.org/
بیشتر موقع ها از خوبیهای سیستم غربی نوشته میشه (مطالبی که بیراه هم نیست)حالا این دفعه یه زره غر زدن دارم. این ترم کلاس روش تحقیق رو برای چهار تا گروه تدریس کردم. از اینکه تجربه خیلی خوبی بود و از محاسنش باید بنویسم بماند (در یک پست می نویسم) ولی یک مطلبی بود که هر دفعه باهاش در گیر بودم. هر دفعه که باید یک ساعت زود تر میرفتم تا بتونم کلاس رو آماده کنم و برم ویدیو پروژکتور رو تحویل بگیرم و ...
کلاسهامون توی ساختمای مربوط به کلاسهای عملی تشکیل میشد. تمام کلاس ها کامپیوتر+ پرینتر. ولی مشکل اساسی من این بود که از بین تمام این کلاسها فقط یک سالن بود که نرم افزار پاور پوینت رو داشت که میشد اسلایدها رو نمایش داد. بعد از دو جلسه بدو بدو دنبال حل مشکل. فریاد به جایی نرسید. مجبور شدم که اسلایدها رو به ادوب آکروبات تبدیل کنم تا بتونم توی کلاس ازشون استفاده کنم.
خلاصه هر دفعه یک مسئله، سه راهی، ویدئو پروژکتور، نرم افزار. نبودن مسول مربوطه.
یاد این افتادم که یه جایی یه عکس هایی دیده بودم از یکی از دانشگاههای کانادا که داخل هر کلاس یک کمد مخصوصی داشت که تمام ابزار و وسایل مربوط برای برگزاری کلاس را درونش جای داده بودند.
نمیدانم در ایران اوضاع بر چه قرار است؟؟
"Pourquoi apprendre quand Google le sait ? La mémoire court-circuitée?"
- Hervé Morin, journaliste au Monde. Benoit Le Blanc, directeur adjoint de l'Institut de Cognitique (Université de Bordeaux), président de la société savante française de sciences cognitives (ARCo).
http://www.ijba.u-bordeaux3.fr/le-debat-numerique-edition-4.html
* فیلم های این نشت را می توان در این آدرس دید.
پ.ن. محبوبه جان کاش ایمیلت رو برام میزاشتی تا بتونم برات بنویسم. من هم خیلی خوشحال شدم از اینکه ازت خبر دار شدم، با اون همه خبرای خوب. یاد ایامی شد برایم، زیبا بود
United Nations Development Programme
فهرستگان سوداک، فهرستگان مشترک تمام کتابخانه های دانشگاهی و مراکز آموزش عالی فرانسه شامل 2912 کتابخانه و تا به امروز اکتبر 2009 شامل هشت میلیون منبع فهرست شده می باشد. تمام کتابخانه های عضو، منابع موجود خود را به دو شیوه به این فهرست اضافه می کنند:
1. اگر مدرک مورد نظر در پایگاه وجود نداشته باشد، مدرک مورد نظر توسط کتابدار فهرست نویسی می شود و به پایگاه افزوده می شود. 2. اگر مدرک مورد نظر موجود می باشد، کتابخانه اعلام می کند که این مدرک در کتابخانه آنها هم وجود دارد مهمترین خدمت این پایگاه به کتابداران و فهرستنویسان صرفه جویی در زمان انجام فهرستنویسی های بنیادین می باشد. به این ترتیب که اولین کتابداری که مدرکی را به پایگاه اشافه می کند آن را فهرست نویسی می کند و سایرین از فهرست انجام شده استفاده می کنند و فقط به پایگاه اعلام می کنند که آنها هم این مدرک را دارند. از سوداک بهره های دیگری نیز برده میشود از جمله فهرست نویسی مشترک می باشد، به این صورت که فهرستنویس ها پیش از انجام فهرست بنیادی در فهرستگان جستجو می کنند اگر کتابخانه های دیگر کار فهرست نویسی را انجام داده باشد و فقط اطلاعات خود را به اضافه نام کتابخانه به فهرستگان اضافه می کنند. این پایگاه که توسط ADBS (انجن متخصصان اطلاع رسانی و دکومانتالیستهای فرانسه، دادن لینک به پست مربوط) هدایت و در سال 2000 آماده بهره بردای شد به استفاده کننده اجازه می دهد تا : منبع خاصی را درباره موضوع مورد جستجو یافت،کتابخانه و مرکز مورد نظر را شناسایی، و از طریق امانت بین کتابخانه ای به آن دست یافت. پایگاه سوداک به دو شیوه "جستجوی ساده" و "جستجوی پیشرفته" قابل جستجو می باشد. و به این ترتیب از طریق آدرس فهرستگان و البته به صورت آنلاین امکان انجام جستجو برای یافتن منابع اطلاعاتی فراهم میباشد. همچنین سوداک با **فهرستگان ملی نیز همکاری می نماید. برای امانت بین کتابخانه ها، استفاده کننده ها پس از جستجو و یافتن منبع مورد نظر خود فرمی را پر کرده و به کتابخانه دانشکده می دهند و پس از رسیدن منبع می توانند از آن استفاده نمایند. متخصصان حرفه برای جستجو در سوداک از نرم افزار WinIBW استفاده می کنند؛ که به منظور امانت بین کتابخانه ها طراحی شده است.
* Sudoc : Système universitaire de documentation http://www.sudoc.abes.fr/
** CCFr : Catalogue collectif de Frence www.ccfr.bnf.fr
این هفته که رفتیم با هم کتابخونه مدارک بردم تا براش کارت بگیرم. اولین کارت کتابخونه برای دخترم. طبق روال همیشگی چند تا کتاب انتخاب می کنیم، دو تا از تشکچه ها رو میزاریم یه گوشه کتابخونه، می شینیم روی اونها و براش یکی دو تا قصه می گم. بعد نوبت انتخاب کتابها می شه برای امانت (پانزده کتاب برای سه هفته). من می شینم و دخترکم از این سو به سوی دیگر برای انتخاب کتابهاش میدوه، انتخاب می کنه و بعد میاره برای من.
این دفعه که در حال برداشتن کتاب ها بود یک جمله ای گفت که انگار قند توی دلم آب شد. "مامان خیلی خیلی داره به من خوش می گذره" خوشحال شدم از اینکه به اندازه بازی با چرخ و فلک و رفتن به پارک از کتابخونه بودن هم لذت می بره.